X
تبلیغات
خیانت به نفس


خیانت به نفس

همیشه خوابها از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند....

به سان اناری که به هوس عصاره شیرینش ....آبلمبو می شود....

مدتهاست که در بازی دستانت ....به آب افتاده ام....

مواظب ناشی گری هایت باش.....

تا لکه های هوس رانیم .....شهوتت را رنگین نکند...

که پاک کردن چنین لکه ای.....

 بسی نامردانگی می خواهد....

و من در تمام مردانگی هایت....چنین همتی را سراغ ندارم....

و روز از نو....تمام فشارها از نو !!!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 1:19 توسط شهوت ران| |

جریان های زنانگی ام به راه افتاده است...

از وقتی که جای دودکردنی هایت....

پُکی به آماس های سرزده از قلبم زدی.....

 

در پُک زدن هایت....

دود می شوم و به آسمان میروم...

 

کدام درد از سر واز کردن چشیدنی تر است؟!!!!.....

معتاد هم که بوده ای به شیره ی جانم!!!....

کمی هم نمک بر زخم های تازه دریده ام بپاش.....

تا این تقلا کردن به اوج خود برسد....

خراب کردنت با من.....

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 23:40 توسط شهوت ران| |

همین که دستانت بر زنانگی ام سوهان نمی کشد ....و زبانت به نعوذم نمی رساند...

حال شهوتم را بهم زده است...

می ترسم این حالت تهوع های شهوت ...

دستان دیگری را ویار کند....

و نطفه احساست از وجودم بیفتد....

روان پریشی های بعدش پای خودت...............

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 21:54 توسط شهوت ران| |

قدیسه هم که باشی.....

باز با مثلثی درگیری که ... تمام زنانگی ات در آن قائم است....

و همیشه در نبرد دردآوری هستی  با تجاورزهای شهوت....

قدیسه ای شده ام که ... تمام زنانگی اش را به نمایش گذاشته ...

و هر روز درگیر هم آغوشی های انزال آور است با بازی های شهوت....

نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389ساعت 12:6 توسط شهوت ران| |

دایره المعارفی شده ام متفاوت...

هرچند شبیه دیگران ورق می خورم....

عشق.. شهوت... هوس ... عریانی و.... را بابد با دستکاریهای من به ا.رگ.اس.م رساند تا ....

معلوم شود اصلا هم آخر شاهنامه خوب نبوده است!!!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 11:6 توسط شهوت ران| |

دیشب تمام روح کسی را لمس کرده ام....

و تمام هوشش را مسخ......

امشب نوبت سرانگشتان شهوت است که تا می تواند با جسم او بازی کند....

فردا شب را هنوز نمی دانم.....

بی هیچ فریبی....

این است رسم شهوت رانیم.........

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 11:31 توسط شهوت ران| |

شهوت تمام آرزوی مستجاب نشده من است....
دیگر آنرا به دعا نمی نشینم.....
معلوم شد مستجاب الدعوه نبوده ام.....و اصرار و اصرار
تقدیر چه است ....
راستی چقدر بی ارزش بود خوشبختی اگر تمام دخترکان شهر در آن قلط می خوردند و به اوج می رسیدند!!!
خوب شد دعایم مستجاب نشد....
باید دست به کار شد...با دعایی جدید
که استجابتش با پستی های تنم به بلندا می رسد!!!
می خواهم دعایی را اجابت کنم.......
درد اجابت نشدن را فقط تن من می داند...
چه بوی تعفنی دارد این دعا!!!!
مستجاب شدن و نشدنش!!!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 11:45 توسط شهوت ران| |

 به زودی حراجی بزرگی راه خواهم انداخت...
 از تمامی پوشیدگی های تنم...
چاره ای جز این نیست ...

روی هر گوشه ای از بکر تنم...
قیمت مخصوصی...
و چه ارزان .... شاید به قدر پول توجیبی کودک مدرسه ای ....
که گرانی نشود معضل هر رهگذری.....

نه نباید شک کرد!!!
قیمت ارزاتش.... نه از بابت بی کیفتی کالاست...
و ضمانت دارد...
هرقدر توافق کردیم.....

ویترین تنم چه خاکی خورده!! ...
آه فهمیدم ... صبر کن... نرو..

 چاره اش اسپری شهوت زاست....


این حراجی فقط ...

از سر لجبازی دل ....
و به دلیل تغییر شغل است که امروز به پاست....

و شما هم دعوت به دکان حراجی من...
هرکه هستی باشی...

انتخاب با شماست......

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 10:37 توسط شهوت ران| |


دلم می خواهد امشب بعد ماه ها توبه از هم آغوشی و نفرتی که از توی بی شرم بر مثلث زنانه ام حکومت می کرد... و نه حتی استشهایی که روح شهوتناکم را با دست خود به اوج برساند... یک شب رویایی داشته باشم!!!!

فقط خدا میداند که چه اندازه دلم برای یک اغوش تنگ و بوسیدنی طولانی لک زده است و تمام این ماهها را برای باور جدایی از توی کثیف به خود دروغ گفته ام...

پاسی از شب گذشته و من در کشا کش امیال نفسانیم درگیر این لحظه نابم.... از دمی که تو رفته ای و خیالم راحت است انگار شهوت هم به من رجوع کرده است باز....

دلم می خواهد دوباره در تخیل معصومانه روزهای بکارتم غرق شوم و فارغ از ضعف نامردانه تو شهوت رانی کنم!! دیگر حریف نفس نخواهم شد...

به دنبال این فکر بر می خیزم ....

دستی به سر و صورتی که ماههاست بهانه ای برای اصلاحش نداشته ام و می دانم که اندازه تمام پستی های تو  پیر شده است میکشم....


و گیسوانم را عاشقانه شانه میزنم....به دور از چشمان ناپاکت

ارایش ملیحی میکنم ...ته دلم هنوز به یاد می آورم آن روزهایی که در کنار تمام زیبایی هایم و شوق عروسک شدنم حتی گوشه نگاهی هم به آنهمه نیازم نمی انداختی!!! ومن بارها و بارها امتحان می کردم تا به گمان خویش سلیقه نداشته تو را بیابم و ناکام  ....

لباس خواب نیمه عریانم را می پوشم و در اینه به خود خیره می شوم.......مثل تمام آنروزهایی که نهایت کارم خیره شدن به خود بود تا دلیلی برای بی تفاوتی تو  در چهره ام بیابم و نیافتم!!!

تو را که از ذهنم کنار می گذارم احساس جدیدی دارم... چیزی عوض نشده من همان دختر بچه ی معصومم ...فقط اینجا میان بودن و نبودن یا لحظه ای بین تولد و مرگ

 
من بی شرمانه به حماقت خود خندیدم........

اما چرا قلبم شبیه هیچ کس نبود؟؟؟؟!!!

تنها گناهم سکوتی بود که  غرورم را شکست و مرا از پای

انداخت و آنهمه ترحمم بر بی همه چیزی چون تو!!!

سکوت غریبی که حتی بعد از فاجعه ادامه دادنم به
این زندگی با تو در من رشد کرد وخونم را فجیعانه مکید.............

هیچ وقت نفهمیدم چگونه به آسانی به زندگیم پا نهادی و اسانتر از انکه از من گذشتی.......

این هم بماند کنار خوشبختی...زندگی ...عشق و تمام حادثه های قشنگی که هیچ وقت معنایش را نفهمیدم جز انکه هر چه بیشتر خواستمشان کمتر شدند.......

نمیدانم شاید اینها همان واژه های خط خورده از کتاب عمرم
باشند........ بگذریم..........


امشب شکستنی پر از صدا دلم می خواهد و بس.........

حس قشنگ هماغوشی مرا باز درگیر میکند و تمام جسم و جانم را به سخره میکشد.......کاش می شد لحظه ای از خاطر شوم نامردی هایت و زوال شهوتی که هیچ وقت جوابی برایش نداشتی خلاص شوم و خودم را در آغوش رویاهایم ببینم!!!


روزهای بکارتم را اینگونه ثانیه شماری کردهم که کاش می امد و به شوریدگی ام عرصه فراخی می بخشید....

بلاخره فرارسید!! نمیدانم چه ساعتی از شب گذشته بود که خود را بر تخت پرواز یک عمر آرزوهایم یافتم .آنقدر هنر بر سرو صورت معصومم نقش بسته شده بود که آرزوی آن شب همخوابگی ام را با مثلثی بکر همگان تمنا می کردند .........

و من باکره از تمام لذتهای آن شب فقط تجربه همخوابگی را می پروراندم....
قلبم سر جایش نبود وقتی همه رفتند و مرا به الت نیمه جان او سپردند تا به تمامی آرزوهای دخترانه ام پایان بخشم !!!اولین تجربه تنهایی در حجله دامادی او!! 

بدون کمترین تغییری و با همان قیافه بزک کرده و همان لباس ژپر چین و شهوت انگیز نیمه عریان عروسیم به ارامی روی تخت لمیدم و خودم را به خواب زدم ....

حس شیطنت  در من شعله می کشید.. و تمام شهوت عمرم در وجودم داشت فوران می کرد...


دلم می خواست هر چه زودتر بیاید و در اغوشش بگیرم و تمام نیروی مهار نشده ام را رها سازم.....

تمام غرایزم شیهه می کشید و جسم باکره ام برای عشقبازی تمنا میکرد.............

دیر آمد..... ولی آمد و من به هیچ چیز دیگر نخواستم که فکر کنم...
به اهستگی کنارم لمید.نگاهش کردم......نگاهم

کرد............سکوت کردم........حتی بدون بوسه ای از لبان گرگرفته ام خود را غرق در خوابی ساختگی کرد.....

مسخ شدم همانند مردی که مردانگی اش فراموش شود تمام

امیالم یکباره به سردی نشست

چیزی در چشمانش نبود....در وجودش نبود.... از مردانگی اش خبری نبود....

تمام وجودم مانند قدحی لبریز از تلخکامی و نفرت شد ...

خدایا این منی هستم که  همگان حتی به تخیل همبستریم به گوشه ای خزیده اند و دارند زنی را آبستن می کنند!!!..... و این هم اوست که عمر و جوانی مرا به سخره گرفت و خیانت بی نظیرش  تتمه ی غرورم را به لجن کشید....

 پس چرا من باید برای او اینگونه باشم پر از تمنا....پر از

خواهش...پر از شوریدگی


سقوط کردم ...احساس کردم چیزی زیر پایم فرو ریخت...دیگر تا به امروز که به هوس آغوشی دیگر کنارم گذاشت حال خوشی نداشتم


انگار که به رویای دلفریبم اهانتی سنگین کرد....احساس خفگی


کردم ...


دیگر حال خودم دست خودم نبود و هر شب و روز از بکارتی که به زور سرانگشتانش زایل شد جیغ کشیدم و از همه گریختم .....و هرگاه شهوت به بسان گربه وحشی به چنگم آورد و در وجودم سرازیر شد.... بسان زنی آبستنی که کودکش را به سلاخی می برد ....شهوت را از رحم نامردانه فتح شده ام انداختم!!!!


کاش مرد بود که تمام نامردی هایش  را توجیه

 میکردم .......خدایا تمام رویای دلنشین من

به زوالی نامردانه تبدیل شد.غریبه ای که حریص با من بودن بود

 و مرا حریصانه می پرستید در ناتوانی اش اینگونه بکارتم را درید!!!

تمام تلاشم را کردم که کنار بیایم اما نشد....خدایا نمی توانستم باور کنم این هم اوست که عمری


تمام جسمم اور ا می طلبید........اما حالا در ثانیه رسیده هماغوشی خبری از مردانگی اش نیست و این من بودم که زیر


شکنجه ای دست و پا میزدم.... حتی با دستانش نوازشی هم  نکرد ......ای کاش دلربایی نمیکردم..............


چه معصومانه اشک ریختم...چه مظلومانه تمنایش کردم و این بود پاسخ تمام  شهوت پرورانده من!!!!! بالاخره مغرورانه از خودخواهیش  گریختم.....به ارامی به اتاق دختری هایم  خزیدم و

تمام این ماه ها کنار در بالکن سخت گریه کردم که اینگونه بکارتم را باختم....


با همان لباس نیمه عریان و موهای پریشان و یک عالمه امیال سرکوب شده.........

نمیدانم چند ماه در بستر نعوذ نکرده به خواب رفتم  ....

امروز که در  با بکارتی زایل به اتاق دخترانگیم بازگشته ام ...هنوز هم که به بیرون نگاه می کنم مردی

عاشقانه مرا می پاید وسیگارش را

به هوا دود میکند...هنوز هم به سان دخترکان شرم می کنم..........

نمیدانم ایا او هم در فکر تجاوزی و حشیانه است یا یک


رویای دلنشین.نمی دانم .........نمی دانم.........


اما دیگر باکره نیستم............

 ..........................................................................................

نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 15:27 توسط شهوت ران| |

پایین تر از من.. مرز خواب و نیستی است...

چند روزی است که در برزخی از بی سکونی و

 تن مردگی دست و پا میزنم..

آری درست از همان ثانیه بی تعلقیم....از همان دم آزادیم

انچه به چشمم می اید رویا نیست...
حتی خلسه هم نیست....

فراتر از این حرفهاست که ناخواسته به آن دچار شده ام...

 ژرفایی است طویل و بی انتها که به سان رویاهایم

 سمت و سیاق روشنی ندارد

 اینجا کجای معماست

 هنوز  نمی دانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 نشانی از زندگی نمی بینم...

غباری رقیق تا زیر پلکهایم را سد می کند..

 و کم کم این حس در من جان می گیرد که خواب تر از

 خوابی  هستم که تا به حال  بوده ام...

بین بود و نبود معلق مانده ام!!!

گویی به طاق بی نشانی اویزانم.

 قوه تقلایم سلب  می شود و بیشتر در خود فرو میروم..

خیل خیالم مرا به کجا می کشاند... نمی دانم...

  به کجا می کشاند که چنین همه چیز را در نظرم مسخ میکند...

باز هم  نمی دانم......

  فقط می بینم که شولا پوشی مثل همیشه از

 ناکجا اباد ساخت هایم می جوشد   و تکثیر می یابد...

شبیه تمامی آرزوهای ناکامیم...نه!!!!

  نمی دانم شاید این همان سایه تنهایی من است.............

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 14:33 توسط شهوت ران| |


Design By : Night Skin